سفارش تبلیغ
صبا
هرگاه مرد با ایمان برادر خود را خشمگین ساخت ، میان خود و او جدائى انداخت . [ گویند : حشمه و أحشمه ، چون او را بخشم آورد . و گفته‏اند شرمگین شدن و خشم آوردن را براى او خواست . و آن گاه جدائى اوست ] . [ و اکنون هنگام آن است که گزیده‏هاى سخن امیر مؤمنان علیه السّلام را پایان دهیم ، حالى که خداى سبحان را بر این منّت که نهاد و توفیقى که به ما داد سپاس مى‏گوییم . که آنچه پراکنده بود فراهم کردیم و آنچه دور مى‏نمود نزدیک آوردیم . و چنانکه در آغاز بر عهده نهادیم بر آنیم که برگهاى سفید در پایان هر باب بنهیم تا آنچه از دست شده و به دست آریم در آن برگها بگذاریم . و بود که سخنى پوشیده آشکار شود و از آن پس که دور مینمود به دست آید . و توفیق ما جز با خدا نیست . بر او توکل کردیم و او ما را بسنده و نیکوکار گزار است . و این در رجب سال چهار صد از هجرت است و درود بر سید ما محمد خاتم پیمبران و هدایت کننده به بهترین راه و بر آل پاک و یاران او باد که ستارگان یقین‏اند . ] [نهج البلاغه]
ساز خاموش

شب بود. در تاریکی صحرا، بر دامنه کوه، شکوه و زیبایی آسمان چشم‏نواز و دل‏فریب بود. به تماشای آسمان شب، در سکوت نشسته بودیم که صدایش سکوت را شکست:
اگر از این جرعه اختیار ـ که با فیض بزرگ خداوندی به ما عنایت شده ـ خوب بهره برداری نکنیم، بهتر است مانند یکی از اجزای این طبیعت زیبای ملکوتی که نمایش جبر دارند، مطابق دستور، بی سروصدا به حرکت در آمده و رهسپار مقصد نهایی ‏شویم.

اولین واژه‏ای که بعد از شنیدن نام محمدتقی جعفری به ذهنم می‏رسد تفکر است. شخصیتی که تمام عمر 75 ساله خود را به پای انسان ریخت تا او را به انسانیتش نزدیک کند. کسی که ارزش واقعی سوال را می‏فهمید و آن را سرمایه حرکت بشر می‏دانست نه مایه انحراف و انحطاطش. حکیمی که معشوق خود، انسان را هر لحظه نهیب می‏زند تا شاید از خواب بیدار شود و در پی پاسخی برای سوال‏های ششگانه‏اش بر‏آید. عالمی که جامعیت علمی او را علامه کرد نه اسم و رسم‏های توخالی و حلقه مریدان. کسی که دکتر حسابی از همصحبتی‏اش لذت می‏برد و پروفسور‏های اروپایی از وجودش استفاده می‏کردند. شجریان به دیدارش می‏رفت و از تسلطش بر دستگاه‏های موسیقی شگفت‏زده می‏شد. مشکل حقوقی خانواده یهودی را حل می‏کرد تا مبادا ظلمی در حقشان شود.
برای او همیشه مباحث فکری روز بشری اهمیت ویژه‏ای داشت. زمانی که برای هنر و زیبایی دست به قلم برد بسیاری از هم‏سلکانش معنای صحییح هنر را هم نمی‏دانستند. زمانی‏که سازمان ملل برای حقوق بشر یا طرح ژنوم انسانی از او نظر می‏خواست بسیاری در ایران، خود را در اتاق‏های فکری محدودشان حبس کرده بودند. او با حیات معقولش به فرهنگ مشترک بشری می‏اندیشید. برای همین است که فردی مثل محمدرضا حکیمی با آن نظام فکری خاص خود او را عبور کننده از «محدوده محدودیت آفرینِ محدوداندیشی و تک‏رشته‏ای و بسته‏ذهنی» می‏داند. برای من او مجسمه تفکر آزادانه و عرفان آگاهانه است.
امروز یازدهمین سالگرد وفات محمدتقی جعفری است و جای خالی متفکری همچون او به گونه‏ای دیگر به چشم می‏آید.



نوشته شده توسط حامد عبداللهی سفیدان 88/8/25:: 8:26 صبح     |     () نظر

«او دو سال پبش پا به زمین گذاشت. بدون تلفن، بدون استخر، بدون حیوان، بدون سیگار، نهایت آزادی. یک افراطی کامل، مسافر زیبایی‏ها که خانه‏اش جاده بود و اکنون بعد از دو سال ولگردی و خانه‏به‏دوشی به فصل نهایت زندگی‏اش، بزرگترین ماجرای زندگی‏اش رسیده است. اوج جنگ برای کشتن است؛ این من دروغین و پیروزی نهایی یک انقلاب معنوی است. دیگر با جلو‏های تمدن مسموم نمی‏شوی. او فرار کرد و روی زمین راه رفت تا درون جهان وحشی‏اش گم شود.»

این‏ها حرف‏های کریستوفر، شخصیت فیلم «به سوی طبیعت وحشی‏» است که بعد از 2سال فرارش از شهر و خانواده‏اش در قلب طبیعت با چاقو روی تخته چوبی هک می‏کند. این فیلم ساخته بازیگر مشهور شن‏پن است که این‏بار نه در مقابل دوربین که در پشت دوربین به عنوان کارگردان هنرنمایی کرده است.

Into the wild داستان جوانی است که چند روز بعد از فارغ التحصیل شدنش از دانشگاه تمام کارت‏های شناسایی و اعتیاری خود را از بین می‏برد. تمام پس‏انداز خود را به موسسه خیریه می‏بخشد و باقی‏مانده پول‏هایش را آتش می‏زند و با یک کوله‏پشتی به سوی طبیعت وحشی راهی می‏شود.
کریس از دنیای مدرن متنفر است. از همه زرق و برق‏های زندگی مرفه خانواده خود گریزان است. او به دنبال یک زندگی کاملا آزاد و برهنه در یک محیط بکر  برهنه است. کریس زندگی آزاد خود را نه در ادامه تحصیل در دانشگاه‏های معتبر و نه در زندگی عادی یک شهروند آمریکایی می‏‏بیند.
در مسیر حرکت خود به طرف طبیعت آلاسکا با افراد مختلفی روبرو می‏شود که هر یک به نوعی تصویر ناقصی از زندگی و افکار خودش هستند. همه طرز فکر او  تحسین می‏کنند ولی به دلالیل مختلف نمی‏توانند مثل او زندگی کنند. شاید هیچکدام جرئت پرداخت هزینه چنین زندگی و حرکتی را ندارند. کریس با این حرکت انقلابی خود بر همه گذشته و هویت خود پشت‏پا زده است.
فیلم در دو زمان مختلف  و گاهی سه زمان پیش می‏رود. زمانی که کریس در داخل اتوبوس اوراقی در آلاسکا زندگی می‏کند و زمانی‏که او در راه رسیدن به آلاسکا است.
زندگی او در طبیعت آلاسکا سرشار از عشق به طببیعت و جلوه‏های الهی است. زندگی‏ای که هیچ‏کس هیچ‏ قانونی بر او تحمیل نمی‏کند. یک زندگی در آزادی مطلق. 
کریس سرانجام در اثر گرسنگی به گیاهان جنگلی پناهنده می‏شود. ولی بعدا متوجه می‏شود گیاهی که خورده سمی بوده و چند ساعت بعد خواهد مرد. لباس‏هایش را می‏پوشد  و در تخت دراز می کشد. گویی در پایان یک سلوک قرار گرفته است.و د
ر یک مکاشفه کوتاه می‏میرد.

نکته‏ای که می‏تواند قابل بحث باشد راهی است که کریس برای رهایی از تصنعات دنیای مدرن و رسیدن به یک زندگی رها و طبیعی انتخاب می‏کند. خواست او یک خواسته غیرطبیعی نیست. او می‏خواهد زیبایی‏ها و نعمت‏هایی را که خداوند به مخلوقاتش ارزانی کرده است را ببیند. زیبایی‏هایی که انسان امروز با غرق شدن در روزمرگی مدرن کاملا از آن غافل است. کریس به دنبال یک زندگی بی‏قید و شرط است و ظاهرا در پایان فیلم به نوعی پس از رسیدن به هدف خود می‏میرد. اما در اینکه راه رسیدن به چنین زندگی‏ای این نوع انقلاب فردی باشد تردید دارم.



نوشته شده توسط حامد عبداللهی سفیدان 88/8/20:: 9:5 عصر     |     () نظر

«میوه بر شاخه شدم
سنگ‏پاره در کف کودک
طلسم معجزتی مگر پناه دهد از گزند خویشتنم...»

چشم‏هایم بر روی نقطه نامعلومی ایستاده‏اند. گوش‏هایم جز هم‏همه مبهمی صدایی از اطراف نمی‏شنوند. سرم روی دست لاغرم خراب شده و فکرم از تویش فرار کرده است. گریختنش درست از جایی شروع شد که دور حیرانی‏ام چرخید و بعد ناچار به فکر حیرانی هم‏نسلانم افتاد. به دوستانم فکر می‏کنم؛ از دانشجو و طلبه و بازاری و بی کار. یاد شعارهایمان می‏افتم. یاد محمولاتی که موضوعشان هستیم. یاد پول‏هایی که هر روز به اسم ما برایمان خرج می‏کنند.
نسل‏های پیش از ما با کمبودها، سختی‏ها و محدودیت‏های بسیاری دست و پنجه نرم کرده‏اند. اما به یقین مثل نسل ما دچار حیرانی و سرگردانی نبوده‏اند. عزیزی می‏گفت: «راه روشن است و همه اختلاف دیدگاه‏ها و تفاوت را‏ه‏ها نتیجه‏شان جز در در مزرعه بحث علمی صرف، ثمر نمی‏دهد. تنها راه سعادت مثل روز روشن است.» ولی نمی‏دانم چرا من هر چه در اندیشه‏ها و راه‏ها دقت می‏کنم همان قدر بر حیرانی‏ام می‏افزاید. نمی‏دانم شاید من آن‏چنان که آن عزیز متعبد است تعبد ندارم. شاید چشم‏های تعقلم ضعیف یا تنیل شده‏اند که حقایق روشن را تار می‏بینند. ولی هرچه هست ما واقعیتی را می‏بینیم که نه می‏توان انکارش کرد و نه مثل خیلی چیزهای دیگر پوشاندش و آن نسل سرگردان ماست. ما مثل راننده غریب و ناشی هستیم که در وسط یک چهار‏راه شلوغ گیر کرده‏ و همه بوق می‏زنند که حرکت کن . صدای بوق‏ها کلافه‏‏اش می‏کند و آخر سر ورودممنوع رد می‏کند. مأمور راهنمایی وظیفه‏ای جز جریمه کردنش ندارد.
یادم است استاد حکیمی در یکی از آثارش مطلبی نوشته بود با این مضمون که روزی علی(ع) جوانی را که فلان گناه را مرتکب شده بود شلاق زد و بعد از اجرای حد از خرج بیت‏المال بساط ازدواجش را فراهم کرد. ولی ما تنها به زدن شلاق یسنده کرده‏ایم.
در کیفیت قضاوت الهی در روز حشر گفته‏اند خداوند هرکس را نسبت به داشته‏ها و ظرفیتش مؤاخذه‏ می‏کند. نمی‏دانم به نسل ما چه چیز داده شده که این‏گونه شاخه انتطارات از ما سر به فلک می‏ساید. باز، هم‏سن و سالانم را می‏بینم؛ در حوزه، دانشگاه، در کوچه و بازار و داشته‏هایمان را حساب می‏کنم.

فکرم با صدای بانو توی سرم برمی‏گردد: حامد! چایی‏ یخ شد.
شاملو شعرش را تمام می‏کند:

«...با ما گفته بودند:
«آن کلام مقدس را با شما خواهیم آموخت
لیکن به‏خاطر آن
عقوبتی جان‏فرسای را ‏تحمل‏ می‏بایدتان کرد»
عقوبت جان‏کاه را چندان تاب آوردیم
آری
که کلام مقدس‏مان باری از خاطر گریخت.»


نوشته شده توسط حامد عبداللهی سفیدان 88/8/13:: 2:54 صبح     |     () نظر

متن زیر نوشته فرزانه روستایی است که در صفحه نخست روزنامه اعتماد مورخه 30-7-88 به چاپ رسیده است.

سهیلا قدیری تنهاترین و بی پناه‏ترین ایرانی که زندان های کشور تاکنون به خود دیده، دیروز اعدام شد. نه کسی را داشت که برای اعدام نشدنش به دادستان التماس کند و نه حتی بیرون در زندان اوین کسی منتظر بود تا انجام اعدام را به اطلاعش برسانند. کسی بدن بی جان او را تحویل نمی گیرد و هیچ ختمی به خاطر او برگزار نمی شود. از همه درآمدهای نفتی کشور فقط چند متر طناب نصیب گردن او شد و از 70 میلیون جمعیت ایران تنها کسی که به او محبت کرد، سربازی بود که دلش آمد صندلی را از زیر پای سهیلا بکشد و به 16 سال بی پناهی و فقر و آوارگی او پایان دهد و او را روانه آن دنیا کرد که مأمن زجرکشیدگان و بی پناهان و راه به جایی نبردگان است.
سهیلا 16 سال پیش از خانواده یی که هیچ سرمایه مادی و فرهنگی نداشت تا خوب و بد را به او بیاموزد، فرار کرد و میهمان پارک های میدان تجریش شد. حال او یک دختر شهرستانی یا دهاتی با لهجه کردی و لباس هایی بود که به سادگی می شد دریافت به شمال تهران تعلق ندارد و از اینجا بود که مهمان ثابت گرسنگی و سرمای زمستان و گرمای تابستان و نگاه کثیف و هرزه رهگذران شد. پس از سال ها آوارگی در حالی که فرزند ناخواسته‏ای را حمل می کرد، از سوی پلیس دستگیر شد و برای اولین بار در زیر سقف بازداشتگاه احساس خانه و مأمن داشتن را تجربه کرد. به گفته خودش کودک پنج روزه اش را کشت چون تحمل سختی و گرسنگی و آوارگی کشیدن فرزند دلبندش را نداشت. وقتی وکیل در جلسه دادگاه از او می خواهد که بگوید «دچار جنون شده بودم فرزندم را کشتم»، زیر بار نرفت و باز تاکید کرد من عاشق کودکم بودم زیرا به غیر از او کسی را نداشتم ولی نمی خواستم فرزند یک مرد معتاد و یک زن ولگرد بی پناه به روزگار من دچار شود. منطق زن فقیری که در دادگاه تکرار می کرد من روی سنگفرش های خیابان و زیر باران بزرگ شده ام، آن کودک بی پناه تر از مادرش را به کام مرگ کشاند و پس از دو سال مادرش نیز به سرنوشت مشابهی دچار شد.
اعدام بی پناه ترین ایرانی این سوال را مطرح می کند که گناه ولگردی و هرزگی یک انسان فقیر و بی پناه و راه گم کرده بزرگ تر است یا گناه جامعه ثروتمندی که برای فنا نشدن امثال سهیلا اقدامی نمی کند. قبح فسق و فجور سهیلا زشت تر است یا اینکه کسی در مناطق شمال تهران از شدت گرسنگی به تن فروشی روی آورد. و در نهایت وجود امثال سهیلای ولگرد و قاتل برای یک جامعه پرادعا و پر از مراسم پرریخت و پاش زشت تر است یا بی تفاوتی نسبت به اینکه در لابه لای کوچه پس کوچه های حوالی میدان تجریش، انسانی در اثر سرمای دی و بهمن چنان به خود بلرزد که برای نمردن از سرما و گرم شدن، هر شب را در خانه یی سپری کند. حال که از فقر و بی پناهی و به تعبیر برخی، استضعاف امثال سهیلا احساس گناه نکردیم، از گرسنه ماندن او در خیابان های پر از رستوران تجریش شرمنده نشدیم، و از اینکه جایی را نداشته تا شب های زمستان را در آن سپری کند. فرجام سهیلا قدیری و کودک پنج روزه اش ثمره یک بی عدالتی و یک ظلم غدار اجتماعی است که برای سر و سامان و پناه دادن به امثال سهیلا چاره یی نیندیشیده. اگر نگاه سنتی خشن و بی عاطفه سیاه و سفید جامعه خود را به تجربه دیگر جوامع متوجه کنیم، درمی یابیم بسیاری از کشورها راه حل هایی را تجربه کرده اند. کشورهای اروپایی مراکزی را دایر کرده اند که هدف از سازماندهی آن پناه دادن به کسانی است که برای مدت کوتاهی یا اساساً سرپناهی ندارند و بدون سرپناه فنا می شوند. حتی در کشور ثروتمندی همچون سوئد یا انگلیس زنانی که در اثر اختلاف خانوادگی از خانه فراری می شوند به مکان های تعریف شده یی هدایت می شوند تا آرامش بیابند و به زندگی عادی بازگردند.برای جامعه یی که مفتخر است هرساله در مراسم و مناسبت ها تعداد دیگ های بار گذاشته شده صدتا صدتا اضافه می شود و بسیاری از نهادها با یکدیگر رقابت می کنند، تأمین زندگی دو هزار یا پنج هزار نفر امثال سهیلا هزینه و سازماندهی کمرشکنی محسوب نمی شود.
اعدام امثال سهیلا به عنوان نماینده فقیرترین اقشار آسیب پذیر که از یکی از دورافتاده ترین شهرهای غرب کشور به تهران پرتاب شده، کدام حس عدالت طلبی کجای نظام قضایی ما را اقناع می کند و پاسخ می گوید؟ آیا سهیلا قدیری شهروند دارنده شناسنامه کشور ایران به خاطر محرومیت و فلاکتی که کشید و نقل آن، اشک همگان را در دادگاه درآورد باید غرامت دریافت می کرد یا حکم اعدام؟ یک هفتاد میلیونیوم درآمدهای نفتی ایران که بالغ بر 735 میلیارد دلار می شود معادل 10 هزار و پانصد دلار یا 10 میلیون و 500 هزار تومان می شود. سهم سهیلا به عنوان عضوی از جامعه 70 میلیونی ایران با یک حساب سرانگشتی 10500 دلار یا 10 میلیون و 500 هزار تومان می شود. در شرایطی که بسیاری از اقشار جامعه ایران با تحصیل در آموزش و پرورش و تحصیلات دانشگاهی مجانی و با دریافت یارانه های بهداشتی، غذایی و دارویی بسیار بیشتر از 10500 دلار از سهم درآمد نفتی تسهیلات دریافت کرده اند، سهیلا به عنوان شهروند جامعه ایران هیچ گاه امکان بهره مندی از هیچ تسهیلات دولتی و ملی را نداشت. به همین لحاظ سهیلا به عنوان کسی که نتوانست از هیچ امکاناتی بهره مند شود، باید حداقل 10 میلیون و 500 هزار تومان سهم خود را از درآمدهای نفتی 30 سال گذشته دریافت می کرد. و نیز به خاطر محرومیت هایی که به آن دچار شد و عقب ماندگی و عقب افتادگی مضاعفی را بر او تحمیل کرد، مبالغ دیگری را نیز باید به عنوان خسارت دریافت می کرد. به این ترتیب سهیلا با داشتن 10 میلیون و 500 هزار تومان امکان آن را داشت تا اتاقی را اجاره کند، کار شرافتمندانه یی را بیابد و شب ها از گرسنگی و زمستان ها از سرما به خود نلرزد. شاید او می توانست خانواده یی تشکیل دهد و لذت مادر شدن و همسر بودن را تجربه می کرد و نیز فرصت می یافت به جای کشتن فرزند دلبندش با شیرین زبانی و شیطنت های کودکانه او آرامش یابد. اما سهیلا به جای آرامش خانواده و همسر و فرزند، در فشار حلقه طناب دار آرام گرفت. حداقل او دیگر گرسنگی نمی کشد، از سرما به خود نمی لرزد و نگاه های هرزه را تحمل نمی کند. بی تردید در رحمت و غفران خداوند رحمان و رحیم آرامش یافته است.



نوشته شده توسط حامد عبداللهی سفیدان 88/8/1:: 5:39 صبح     |     () نظر