سفارش تبلیغ
تی شرت درخشان LED
این تیشرت دارای یک پنل LED است
که با صدای محیط به حرکت در می‌آید

ساعت سامورایی LED آبی
این ساعت مانند یک دستبند است که در زمان دلخواه ساعت آن ظاهر می شود.
تلویزیون دیجیتال
دریافت دیجیتال کانالهای تلویزیونی و ماهواره‌ای روی لپ‌تاپ و کامپیوتر
تلویزیون دیجیتال
ساز خاموش
رحمت خدا، حاملان قرآن را فرا گرفته استو آنان به نور خداوند ـ عزّوجلّ ـ پوشیده شده اند. ای حاملان قرآن ! با بزرگداشتِ کتابش با خدا دوستی کنید، تا شما را بیشتردوست بدارد و شما را محبوب خلقش گرداند. [رسول خدا صلی الله علیه و آله]
ساز خاموش

تقریبا یک سال پیش بود که با اعتذار نوشتم: «چیز دیگری از دست من برنمی‏آید جز آنکه چند سطری اینجا بنویسم». آن نوشته برای عذر خواهی از عده‏ای هم‏وطن بود. امروز، بار دیگر مجبورم همان جمله را تکرار کنم؛ اما این بار برای عذر خواهی از یک هم‏وطن.

آقای اصغر فرهادی، چیز دیگری از دست من برنمی‏آید جز آنکه چند سطری اینجا بنویسم و از شما معذرت بخواهم. آقای فرهادی ما را ببخش که نتوانستیم جمع کردن جایزه‏های رنگارنگ فیلم‏تان را تحمل کنیم و هنر شما را با توهین‏ها و تهمت‏های رنگارنگ پاسخ دادیم. آقای فرهادی ما را ببخش که هیچ‏ یک از مدیران و مسئولین ما نتوانستند پیامی چند خطی برایتان بنویسند؛ چرا که شما فقط جایزه‏ی برلینا و گلدن گلوب را در دست گرفتید؛ نه وزنه‏های چند صد کیلویی مسابقات وزنه برداری را. آقای فرهادی عذر ما را پذیرا باش که در بخش‏های متعدد خبری، نامی از شما و فیلم شما نبردیم؛ چون خبر طفره رفتن رییس جمهور فرانسه از پاسخ دادن به سؤال یک خبرنگار و به دنیا آمدن نوزاد دوسر در برزیل برای مردم ما بسیار لازم‏تر از نامی است که شما از ایران و ایرانی در مهم‏ترین جشنواره‏های جهان نشان دادید.
آقای فرهادی اگر قرار باشد از شما معذرت بخواهم باید به عکس‏ شما هنگام گرفتن جایزه‏ی ارزشمند گلدن گلوب و کلمه‏ی IRAN در زیر تصویر شما نگاه کنم و تا صبح بنویسم آقای فرهادی ما را ببخش...
خوشحالم که می‏توانم شما را هم‏وطن خطاب کنم. ما سال‏ها منتظر آثار ارزشمندتان خواهیم بود. یادمان نرفته که شما هنوز چهل سالگی را هم رد نکرده‏اید و چه نیک‏ می‏اندیشیم که در دوران حیات‏مان، هنرمندی زندگی می‏کند که منتظر آثارش هستیم و به او و اخلاق پاک و مردمی‏اش احترام می‏گذاریم و بر طعن حسودانِ غمناک، می‏خندیم.


 اصغر فرهادی



نوشته شده توسط حامد عبداللهی سفیدان 28/10/90:: 2:46 صبح     |     () نظر


صبحی که آن گوی قیرگون
با نقاب آفتاب
از افق سر زد
خورشید مهربانی رفت؛
خدا در روستای ما مُرد.



نوشته شده توسط حامد عبداللهی سفیدان 16/10/90:: 3:54 صبح     |     () نظر

خبر مرگش را وقتی به خانه رسیدم؛ بانو گفت: رهبر کره‏ی شمالی مُرد. انگار مدت‏ها بود که منتظر شنیدنش بودم. پشت اینترنت نشستم و سری در اخبار و تصاویر گرداندم. درک عزاداری زندانیان فقیر و توسری خور بر زندانبان‏شان برایم سخت نبود. ارسال نامه‏ی «با تاسف و اندوه فراوان» رییس مجلس کشورم به رییس مجلس «کشور دوست» کره‏ی شمالی به مناسبت در گذشت «رهبر بزرگ» آن کشور هم عادی بود. آن‏چه تحلیلش برایم دشوار بود و نتیجه‏ای هم نگرفتم چاره‏ی کار چنین مردمان زندانی بود. چشمانم روی  آیه‏ی قرآنی که این روزها روی صفحه‏ زمینه‏ی لب‏تابم می‏درخشد خیره ماند:

                             إنّ الله لا یغیّر ما بقوم حتّی یغیّروا ما بأنفسهم.



_______________________________________________
پ.ن: دانشجوی متعصب کره‏ای می‏گفت: وقتی بچه بودیم در مدرسه به ما می‏گفتند بگویید: خدایا به ما شکلات بده و ما می‏گفتیم و می‏دیدیم که اتفاقی نیافتاد. بعد می‏گفتند بگویید: کیم جونگ اییل به ما شکلات بده. می‏دیدیم از آسمان شکلات روی سرمان می‏ریزد. می‏گفت بعدها فهمیدیم که بر پشت بام چند نفر نشسته بودند و شکلات می‏ریختند.



نوشته شده توسط حامد عبداللهی سفیدان 30/9/90:: 12:33 صبح     |     () نظر

«آثارِ من، خود اتوبیوگرافی کاملی ست. من به این حقیقت معتقدم که شعر، برداشت‏هایی از زندگی نیست؛ بلکه یک‏سره خودِ زندگی است».


21 آذر، هشتاد و ششمین سالگرد تولد احمد شاملو بود. در کشور ما،‏ رسم بر این است که در سالگرد وفات کسی، از او یاد می‏کنند. اما این رسم برای هر کس هم که مناسب باشد، برای شاملو نابجا است. چون احمد شاملو نه فقط شاعر زندگی که «مرد» زندگی بود.
آن‏چه من از شعر شاملو می‏فهمم فقط یک کلمه است؛ انسان. اگر از «آیدا در آینه» می‏گوید؛ اگر از «حدیث بی‏قراری ماهان» حکایت می‏کند یا «ترانه‏های کوچک غربت» را زمزمه می‏کند؛ دنبال «هوای تازه‏»ای برای انسان می‏گردد.
به گفته‏ی خود او، شعر جوشیدنی است و نمی‏شود چیزی را از بیرون به خود چسباند و اسم شعر بر آن گذاشت. دردِ  انسان هم چیزی نیست که شاملو به شعرهایش وصله کند؛ این درد از درون او می‏جوشد. برای همین فکر می‏‏کنم شاملو از جمله معدود شاعران فرامکان و فرازمان است که هر انسانی در هر زمان و هر مکان با شعر او ارتباط برقرار می‏کند.


دهلیزی لاینقطعاحمد شاملو


                      در میان دو دیوار،
و خلوتی
           که به سنگینی
چون پیری عصاکش
                          از دهلیز سکوت
                                               می گذرد.
وآنگاه
آفتاب
و سایه‏یی منکسر،
نگران و
منکسر.

خانه ها
خانه خانه ها.
مردمی،
و فریادی از فراز:
شهر شطرنجی!
                       شهر شطرنجی!

دو دیوار
و دهلیز سکوت.
و آن‏گاه
         سایه‏یی از زوال آفتاب دم می‏زند.

مردمی،
و فریادی از اعماق:
مهره نیستیم!
                  ما مهره نیستیم!



نوشته شده توسط حامد عبداللهی سفیدان 24/9/90:: 1:59 صبح     |     () نظر

در سال‏های اخیر، سخن از «قشر متوسط جامعه» در گفتگوها، نوشته‌ها و آثار هنری بیشتر به گوش می‏رسد که البته دلایل مختلفی دارد. اما نکته‌ای که در مورد قشر متوسط جامعه‌ی ما باید به آن توجه کرد؛ تفاوت «قشر متوسط اقتصادی» با «قشر متوسط فرهنگی» است. اصولا «قشر متوسط» نباید دو یا چند جنبه یا تعریف داشته باشد؛ در حالی که در جامعه‌ی ما، قشر متوسط فرهنگی، ممکن است از لحاظ اقتصادی بسیار پایین‌تر از قشر متوسط اقتصادی باشد یا بالعکس. شاید این موضوع در نگاه نخست، مشکل مهمی به نظر نرسد؛ اما فشار روانی سنگینی بر افراد، خانواده‌ها و جامعه وارد می‌کند.
آنچه برای من، بعد از تماشای فیلم «اینجا بدون من» برجسته شد؛ همین موضوع قشر متوسط و فقر اقتصادی بود. فیلم بر محور خانواده‌ای می‌چرخد که از یک مادر کارگر، یک دختر دم بخت معلول و یک پسر تشکیل می‌شد. احسان -پسر جوان خانواده- زندگی روزانه‌ی خود را با کارگری در انباری شرکتی تلف می‏کند تا اجاره‌ی خانه‏شان را دربیاورد. احسان، اهل شعر و فیلم‌نامه نویسی و نقد فیلم است اما وضعیت بد اقتصادی خانواده و شرایط خواهرش او را در انباری محل کارش زمین‌گیر کرده است و مجال پیشرفت و خودنمایی به او نمی‏دهد. تنها دل‏خوشی او، سینما رفتن‏های عصرانه است. احسان که از لحاظ فرهنگی از قشر متوسط جامعه است؛ رویاهای نه چندان بزرگ خود را دست نیافتنی می‌بیند و برای خلاصی یا رسیدن به آرزوهایش، سه راه پیش روی خود می‌بیند: یکی بستن درزهای در و پنجره و باز کردن شیر گاز و خوابیدن که مادرش هم پیشنهاد می‏کند؛ دیگری فرار که نخست این راه را اننخاب می‏کند و دیگری توهم که وقتی از راه فرار برمی‏گردد؛ ناگزیر از انتخابش می‏شود. فلیم با انتخاب راه سوم به پایان می‌رسد ولی به مخاطب خود این پیام را می‌دهد که در شرایط نامتوازن فعلی، «احسان»ها راهی جز این سه راه ندارند که شاید بهترین راه، همان توهم زندگی رویایی خود باشد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینجا بدون من، ساخته‌ی بهرام توکلی، بر مبنای نمایش‌نامه‌ی باغ وحش شیشه‌ای، اثر تنسی ویلیامز است.



نوشته شده توسط حامد عبداللهی سفیدان 6/9/90:: 2:46 صبح     |     () نظر